باباگوريو شعرِ مهرِ پدری است، حماسهی «پدری». از دو جهت؛ اول از جنبهی شخصی انسانی احساسها، انگیزهها و اعمالی که ریشه در عمیقترین فعل و انفعالهای تن و ذهن آدمی دارند، گسترهای از سادهترین تپیدنهای یاختههای جانوری تا اعلای عواطفی که همین جانور را سرمدی میکنند. دوم از جنبهی آنچه شاید از جملهی کمیابترین دستاوردهای کامل انسان اندیشمند آفرینندهی نوآور باشد و آن را به نام «کمدی انسانی» میشناسیم.
گوریو، پیرمرد رشتهفروش سابق، هیچچیز نیست جز پدر. مفهوم همهی وجودش، انگیزهی گذران امروز و فردا و همه عمرش این است که پدر دو دختر است. این خلاصهگی همهی جان او به یک وابستگی، تمرکز همه منش و کنش او بر یک عاطفه انحصاری مستبد، به خودی خود رقتانگیز هست اما فاجعهای میشود زمانی که در پایان عمری این چنین با یک محرک تنها گذرانده، میبینی همواره یک جانبه بوده است و طبعا بیجواب میماند: درامِ در آغاز سادهای که بُعد تراژدی پیدا میکند.
درون مایه باباگوریو
«پدری» یکی از مضمونهای همیشگی آثار اونوره دوبالزاک است و از همان اولین رمانهای جوانی نویسنده به آن بر میخوریم. بسیاری از قهرمانهای او نقش پدر را دارند و محور ماجرا در چندین کتابش روابط پدر و فرزند، جبر و ضرورتهای معنوی و مادی همراه با این یا آن بستگی، و نیز رنجها و شادمانیهای حاصل این روابط است. اما باباگوريو موردی استثنایی است. برخلاف قهرمانان دیگر که در زندگی هرچیزی هستند و در ضمن موقعیت پدری را هم دارند گوریو فقط همین است و غیر از بُعد دردناک زندگی عاطفی و سرانجام تراژیکاش عملا دارای هیچ بُعد دیگری نیست. جز به دو دخترش به هیچچیز فکر نمیکند و همهی شخصیت و موجودیتش را این تمرکز انحصاری مثل یک وسوسهی جنونآمیز، مثل یک سرطان همهجاگیر، در خود گرفته و نابود کرده است. دلیل این تمرکز این است که خود بالزاک هم در آستانهی نگارش باباگوریو پدر شده بود.
پیش زمینه کتاب
در ژوئن ۱۸۳۴ خانم ماریا دومینوا، معشوقهی بالزاک و زنی که اوژنی گرانده به او تقدیم شده، دختری به دنیا آورد که ماری نام گرفت و بالزاک بعدها بخشی از داراییاش را برای او به ارث گذاشت. اینک تقریبا قطعی است که بالزاک پدر این دختر بود و در هر حال خبر تکویناش مایهی شادمانی عظیم او شد و حتی بسیار تکانش داد، به حدی که هشت ماه پیش از تولد او شادمانه برای خواهرش نوشت: «پدر شدهام!» کمتر از سه ماه پس از این تولد نوشتن بابا گوریو آغاز شد. فرصت ذهني یگانهای پیش آمده بود که بالزاک عاطفهی پدری را، که اغلب آنچنان که باید قدرش ادا نمیشود، و نیز مضمون ابدی حقناشناسيِ فرزندی را، بهانه جولان شور خلاقانه خود کند، به دَم معنويِ مطلقی میدان بدهد که با شنیدن این خبر که موجودی از جوهرهی او پا به این جهان میگذارد در ژرفای جانش حس کرده بود. چرا که حس پدری، گذشته از مفهوم برهنهی بنيادي ازلي زیست شناختیاش، برای بالزاک همواره مفهومی عميقا عقلی و فلسفی هم داشته است.
اهمیت باباگوریو
اهمیت گوریو، که همهی یک کتابِ شاهکار عملا در وصف او و «مال اوست»، برای بالزاک در این است که یک بار دیگر و این بار با وضوح و تمرکزی بیسابقه تجسم یکی از نظریههای اصلیای میشود که زیربنای مجموعهی بررسیهای فلسفی او بود: این نظریه که اندیشه نوعی سَیَلان است که به گونهای مادی و فیزیکی بر انسان اثر میگذارد. فکر آدم را آزار میدهد، میکُشد. چنان که میبینیم که فکر پدری چون خوره به جان گوریو افتاده است و سرانجام او را از پا درمیآورد، شوری است که به حد غایی میرسد و جان او را میگیرد.
اینجاست که نسبت بالزاک به شکسپیر روشن میشود. درامنویس انگلیسی یکی از دو «مرجع» و الگوی ذهنی همیشگی بالزاک بود (دیگری: دانته). بالزاک نمایشنامههای شکسپیر را «آینهی جهان» میدانست و «کمدی انسانی» خودش را هم تابع چنین الگویی میخواست. در چاپ اول باباگوريو عبارتی از هِنری هشتم شکسپیر، «همهچیز این کتاب حقیقی است»، به صورت عنوان فرعی آمده بود و کاملا محتمل است که در ترسیم گوریو شخصیت شاهلیر هم پیش چشم نویسنده بوده باشد. سرگذشت لیر و دو دخترش، نمکنشناسی و ستمی که از این دو میبیند و مرگش در اوج پریشانی و تنگدستی شباهت بسیاری به ماجرای پیرمرد رشتهفروش بالزاک دارد. همین نسبت مشترک مضمون، افزون بر نقطهی اشتراک دیگری نزد دو نویسنده، که یک کلمهی ساده یعنی نبوغ برای بیانش کافی است، باباگوریو را هم عینا دارای همان بعد بیزمان و بیمکانی میکند که مشخصهی خطير «تراژدی» است و بهترین نمایشنامههای شکسپیر و بسیاری از شاهکارهای مجموعه «کمدی انسانی» به این عنوان خوانده میشوند.
بالزاک به عظمت اثرش واقف بود و این را به خوبی میشود از تقدیمنامهی کتاب حدس زد. انتخاب کسانی که او کتابهایش را به ایشان تقدیم کرده بسیار گویاست و به نظر میرسد که نزد او از ضوابط دقیقی پیروی میکرده است. گاهی تناسبی میان عظمت اثر و بزرگی شخص مطرح است، چنان که آرزوهای بربادرفته به ویکتور هوگو تقدیم شده. برای پیشکش باباگوريو بالزاک به دو نفر فکر کرده بود، اول به یک چهرهی ادبی، مرشد و پیشکسوت همهی رمانتیکها، یعنی شاتوبریان، تنها نویسندهی زنده فرانسوی که در تکریمش اتفاق آراء وجود داشت. چهرهی دوم، که سرانجام قطعی شد، ژوفروا سن تیلر دانشمند و پژوهشگر زیستشناس بود. این انتخاب بیانگر آن است که بالزاک میکوشید از ادبیات به تعبیری عینی فراتر برود و آثاری را بر مبنای تحلیل علمی گروههای انسانی پایهگذاری کند؛ تحلیلی با لایهبندیها و طبقهبندیهای خاص خودش، پژوهشی بر اساس مقایسهی جامعه با طبیعت، با همان پیچیدگیها، همان ساختار منظم قانونمند، همان یگانگي ترکیب ارگانیکی که سن تیلر در مورد طبیعت به آن معتقد بود.
جایگاه باباگوریو در کمدی انسانی
باباگوریو به مفهوم دیگری هم، غیر از مفهوم عاطفی و زیستشناختی، پدر است. به تعبیری پدر منظومه عظیم «کمدی انسانی» است. با وجود و حضور اوست که تولد کمدی بالزاک، رسما و به معنایی تاریخی اعلام میشود. در سال ۱۸۳۴، سال آغاز و پایان نگارش باباگوريو بالزاک سیوپنج ساله بود. بیست سالی میشد که مینوشت و پانزده سالی بود که آثارش را چاب میکرد و شهرتی قابل ملاحظه داشت. این آثار در جهتهای مختلفی پراکنده بود، مضمونهایی از چشمانداز پهناور تاریخی و نظریهپردازی دربارهی ازدواج تا قصههای فلسفی و داستانهای پرماجرا را در بر میگرفت. هم در زمانهای گذشته بود و هم در عصر حاضر، امروز. رمانهایی که با واقعگرایی وسواسآمیزی جامعهی بورژوای فرانسوی را توصیف میکرد، رمانهایی با رنگوبوی احساساتی، اغلب دربارهی ناکامی عشق. این پراکندگی مبنای محکمی داشت: بالزاک از استعدادهای گوناگونی در خود خبر داشت و با اتکا به نفس حاصلِ این آگاهی خود را به بسیار کارها توانا میدید. کیفیت آثار این سالهایش، با جهتگیریهای چندگانه، مؤید درستی برداشت او از آن استعدادهاست. با این همه، نوعی گرایش یگانه را در همهی این آثار پراکنده میتوان حس کرد. نوعی جستوجوی مداوم برای برقراری وحدتی درونی که نویسنده آن را در عمق وجود و ذهنیت خود سراغ کرده است. همانند بسیاری از رماننویسان، بهویژه چهرههای معاصرش (استاندال، هوگو، ژرژساند)، بالزاک هم بخشهایی از سرشت و منش خودش را در قهرمانان آثارش باز میتابانید.
این شخصیتها در وضعیتهایی درگیر میشدند و مضمونهایی را نمایندگی میکردند که از کتابی به کتاب دیگر منتقل میشدند و با شباهتهایی بیش یا کم در صحنههای جزیی یا مهم کتابها قابل شناسایی بودند. حضوری با این همه نه تکراری یا اتفاقی بلکه گویای وحدتی عمیق در اندیشه و در جهان تخیل نویسنده، کما اینکه مضمونها و شخصیتهای دوباره سر برآورده نه فقط در صحنههای زندگی روزمره بلکه در آثار مبتنی بر نظریات فلسفی نویسنده هم به چشم میآمدند. از این گذشته، به نظر میآمد که فکر ایجاد شبکهای از همسانیهای جزئی، تشابههای اسمی و خلاصه ربطهای کم یا بیش مهم یا صرفا بازیگوشانهای اغلب به ذهن بالزاک گذشته باشد. در عمل گاهی از این هم فراتر میرفت. از سال ۱۸۳۲ به بعد برخی شخصیتهای کتابی به طور بسیار گذرا در کتاب دیگری پیدا میشدند و گاهی فقط با اشاره یا کنایهای از آنها یاد میشد. در سال ۱۸۳۳ بود که فکر نبوغآمیز و دورانسازی سرانجام با وضوح تمام و قطعیتی برگشتناپذیر در ذهن بالزاک درخشید، که همهی کتابهای نویسنده مجموعهی واحدی را بسازند و سر برآوردن شخصیتها و تداوم یا بسط ماجراها و وضعیتها از این کتاب به آن کتاب در نهایت یک کتاب را تشکیل بدهد. چنین بود که «کمدی انسانی» زاییده شد، منظومهی عظیمی در بیش از ۹۰ رمان، با شرکت بیش از دو هزار شخصیت که چشمانداز پهناوری از جامعهی فرانسه از زمان انقلاب کبیر سال ۱۷۸۹ تا انقلاب ۱۸۴۸ را به تصویر میکشد. باباگوریو اولین کتابی بود که اصول این ابداع درخشان بالزاک در آن به طور کامل و همهجانبه به کار گرفته شد، با این آگاهی که هرچه در آن میآید به نوعی زیربنای همه آثار آیندهی نویسنده خواهد بود. این است مفهوم دومین پدریِ گوریو، رشتهساز سابق، که در نهایت فقر و بیکسی میمیرد اما شناسنامهی یکی از سترگترین آثار اندیشهی بشری با نام او ثبت میشود.
نظر بالزاک درمورد باباگوریو
بالزاک از همان زمان تکوین باباگوریو در ذهنش از اهمیت و برد آن آگاه بود. هم از نظر مضمون و محتوایش و هم از دیدگاه چگونگی اجرای اثر و جایگاهی که میان مجموعهی آثارش و در نهایت در «کمدی انسانی» مییافت. شرح آنچه در مکاتبات مفصلاش دربارهی این کتاب گفته بسیار طولانی خواهد شد. به یکی دو نمونه بسنده کنیم:
«اثر بزرگی را شروع کردهام، باباگوریو»، «چیزی که کاملا خلاف انتظارتان خواهد بود باباگوریوست، یک اثر بنیادی»، «به باباگوريو بسیار افتخار خواهید کرد، دوستانم معتقدند که با هیچکار دیگری قابل مقایسه نیست، ورای همهی کتابهایی است که تا حال نوشتهام».
در سال ۱۸۳۳، یک سال پیش از نگارش باباگوریو، تئوفیل گوتیه از این و آن میپرسید: «آیا شما بالزاکیاید؟» این سؤال همین امروز هم پرسیدنی است و میتواند به نوعی ملاک تشخص تجربهی فرد باشد. شهرت و عظمت یک نویسنده در این نیست که در حافظهی ما به زندگی ادامه بدهد – که چندان از خطر فراموشی دور نیست – در این است که اثرش درون ما را چنان اشغال کرده باشد که انگار امیدوار باشیم ذهن ما را درباره خودمان روشن کند، کلید معمای زندگیمان باشد، تا ژرفای ناشناختهی روانمان نفوذ کند و بخشهای گنگ و تاریکمان را بیرون بکشد و به روشنایی بیاورد. باباگوریو چنین کتابی است، و اینکه گاهی گفته میشود «چکیدهی بالزاک است» گزافه نیست. بعید است کسی پس از خواندنش «بالزاکی» نشود.


















