داستان «مرده خورها»، یکی از مجموعه داستانهای «زنده به گور» است که نگارش آن در تاریخ ۱۲ آبان سال ۱۳۰۹ به پایان رسید. هدایت در این داستان، با زیبایی و ظرافت بیشتری، از اصطلاحات و فرهنگ عامه بهره گرفته و به نقد فرهنگ تظاهر و دروغ می پردازد. این که چگونه برخی انسانها از طریق ایفای نقش های دروغین، درصدد فریب دیگران برآمده و برای رسیدن به مقاصد پنهانی خود را محق نشان می دهند؛ کسانی که در دل آرزوی مرگ دیگری را دارند، اما در ظاهر برای او دل می سوزانند؛ آنهایی که تا زمانی زنده اند به یکدیگر ستم روا داشته، اما بعد از مرگ یکی برای فریب دیگران خود را بهترین یار و همدم او می خوانند؛ فرهنگی که به خاطر بی اعتمادی و طمع به جای سوگواری و عبرت گرفتن، به نزاع بر سر مال مردار می پردازند. مرده خورها جامعه ای را به نقد می کشد که در ظاهر حرف از دوستی و اعتماد می زنند و یا تنها از روی اجبار دیگری را تحمل می کنند، اما با به دست آوردن فرصتی مناسب از هیچ انتقام جویی و ستمی دریغ نمی ورزند. با این وجود از دید هدایت روزی خواهد رسید که مانند زنده شدن مشدی، حقیقت آشکار شده و چهره ی واقعی افراد هویدا می گردد.
خلاصه داستان مردهخورها
داستان درباره ی دو زن به نامهای منیژه و نرگس است که به تازگی شوهرشان را از دست می دهند. جنازهی مشدی رجب را برای خاک سپاری به قبرستان می بردند. مهمان ها یکی پس از دیگری برای ادای تسلیت به خانه ی مشدی می آیند. در جمع مهمانان میان زنهای مشدی بر سر وفاداری و خدمت به او در زمان حیاتش دعوا شده و هر دو همدیگر را متهم به کشتن مشدی و بالاکشیدن اموال وی می کنند: «در اتاق نشسته بودند با ورود نرگس که جوان بود، منیژه شروع می کند به داد و فریاد: “بی بی خانم جونم این شوهر نبود يك پارچه جواهر بود. خاک بر سرم بکنند که قدرش را ندانستم خانم این مرد يك تو به من نگفت… شوهر بیچاره ام، او نمرد، او را کشتند» منیژه در ادامه و جلوی همگی که برای مرگ مرد خانه آمده بودند دائما به نرگس نیش و کنایه زده و او را متهم می نمود. او برای خوب نشان دادن خود از خاطراتش با مشدی رجب و خدمات و جان فشانی هایی که در تمام مدت زندگی برای او کرده است یاد می کند و هرچند دقیقه فریاد ناله هایش به آسمان بلند شده و غش می کند. منیژه از آخرین خاطراتش با مشدی رجب چنین می گوید: «امروز صبح من پهلوی رختخواب او چرت میزدم. دیدم مشدی دست کشید روی زلفهایم گفت: منیجه تو به پای من خیلی زحمت کشیدی، حالا دیگر هر بدی هر خطایی کردم مرا ببخش حلالم کن، اگر من سر تو زن گرفتم برای کنیزی تو بود. خانم من رفتم يك چرت بخوابم نرگس را فرستادم پیش مشدی… اما بی بی خانم، به جان يك دانه فرزندم اگر بخواهم دروغ بگویم، نزديك ظهر که بیدار شدم دیدم حالش بدتر شد همين يك ساعتی که از او منفك شدم…..» پس از آن میان منیژه و نرگس دعوا شده و هر دو همدیگر را به کشتن مشدی و بالا کشیدن اموالش متهم می کنند. مادر نرگس نیز وارد این نزاع شده و خواهان حق دخترش و سه فرزند یتیم شده او می شود. نزاع و رد و بدل کردن انواع ناسزا و تهمت میان نرگس و مادرش با منیژه بر سر اموال بالا می گیرد و دو همسر مشدی یکدیگر را متهم به دزدی و مخفی کردن اموال شوهرشان و… می کنند اما در همین حین که سر و صدای آنها همه جا پیچیده و کسی هم جلودارشان نبود، ناگهان مشدی با کفن سفید خاک آلود، صورت رنگ پریده و موهای ژولیده وارد اتاق می شود او سکته ی ناقص کرده و در قبر به هوش آمده بود.
منبع: بن بست ( شرحی بر زندگی، آثار و مرگ صادق هدایت) / مهدی رهبری / انتشارات کویر


یعنی تو ببین هدایت صد سال پیش چی مینوشته. ای خداااا